تاریخ انتشار : یکشنبه 15 می 2022 - 0:36
-

  داستان بز مو طلا به قلم آرشام آریا منش

ریحان نژاد

  داستان بز مو طلا به قلم نوجوان خوش ذوق، آرشام آریا منش

  داستان بز مو طلا به قلم نوجوان خوش ذوق، آرشام آریا منش

پایگاه خبری تحلیلی بلادشاپور                 داستان بز مو طلا به قلم آرشام آریا منش یکی بود یکی نبود ، در روزگاران قدیم مرد پستچی در شهری کوچک زندگی می‌کرد او شغلش را خیلی دوست داشت . روزی داشت نامه‌ای را به روستای خوش آب و هوایی می‌برد ،

پایگاه خبری تحلیلی بلادشاپور

                داستان بز مو طلا به قلم آرشام آریا منش
یکی بود یکی نبود ، در روزگاران قدیم مرد پستچی در شهری کوچک زندگی می‌کرد او شغلش را خیلی دوست داشت . روزی داشت نامه‌ای را به روستای خوش آب و هوایی می‌برد ، روستا بسیار زیبا بود مردمی بسیار خوش اخلاق و مهربان داشت . در راه بازگشت مرد پستچی پایش لیز خورد و روی سنگها در دره ای افتاد و کمرش شکست. مرد مدت زیادی در بیمارستان به مداوای خود پرداخت و برای ادامه درمان در خانه بستری شد. مرد دیگر نمی‌توانست سر کار برود و به اجبار خودش را بازنشسته کرد . چون مدت خدمت او زیاد نبود و بیمه نداشته حقوق او را قطع کردند. مدتی گذشت و پس انداز اندک مرد داشت تمام می‌شد. هزینه زیاد بیمارستان و درمان و خرج و مخارج خانواده بیشتر از بیماری مرد را تحت فشار قرار داده بود.
مرد به فکر راه چاره افتاد ، باید کاری می‌کرد با این وضعیت زندگی برای او و خانواده اش به سختی می‌گذشت و ادامه زندگی در شهر برایش سخت بود ، اجاره خانه ، خرج و مخارج خانواده ، هزینه تحصیل و … خیلی به مرد فشار می‌آورد. مرد فکری کرد و با تنها و مقدار کم پس اندازش به روستایی که قبلا رفته بود رفت و چندگوسفند و بز خرید . یکی از بز ها بسیار زیبا بود و تصمیم گرفت در روستا خانه‌ای خریداری کند و در همانجا به زندگی در کنار خانواده ادامه دهد .
مرد به روستا مهاجرت کرد و از اوایل بسیار خوشحال بود و فکر می‌کرد که همه چیز درست شده ، هر روز بز و گوسفند ها را به چرا می‌برد و با راهنمایی و کمک مردم روستا به دوشیدن شیر گوسفندان و تبدیل آنها به ماست و کره و بردن به شهر و فروختن زندگی را می‌گذراند.
یک روز صبح وقتی مرد وارد طویله شد دید بز زیبای مو طلایی بی حالی افتاده مرد خیلی ناراحت شد و فکر کرد بز دارد می‌میرد و با صدای بلند مردم روستا را به کمک طلبید وقتی همسایه ها آمدند و بز مو طلا را در آن حال دیدند به مرد مژده دادند که وقت زاییدن بز است و جایی برای نگرانی وجود ندارد ، زمان زاییدن مو طلا رسید. بز زیبا خیلی اذیت شد طوری که همه فکر کردند دارد واقعا از بین می‌رود اما اتفاق خیلی خوبی داشت می افتاد آن بز زیبا سه بزغاله کوچک و زیبا مثل خودش به دنیا آورد و مرد و خانواده اش و دیگر همسایه ها خیلی از این اتفاق خوشحال شدند . روزها گذشت و بز مو طلا از گوسفند ها و بز های دیگر بیشتر شیر میداد و به مرد کمک زیادی می شد چون از موقعی بز طلا زاییده بود شیرش چند برابر شده بود . مرد ماست و کره و دوغ و کشک بیشتری به شهر برای فروش می برد و پول بیشتری به دست می‌آورد . زندگی به همین منوال می گذشت تا اینکه آخرای تابستان رسیده بود . یک روزی که زیر درخت در صحرا خوابش برده بود چند تا از گوسفندانش را گرگ خورد و زمانی مرد خبردار شد که دیگر کار از کار گذشته بود . با ناراحتی به خانه همراه چند گوسفند و بز دیگر برگشت و قضیه را برای دیگر اعضای خانواده تعریف کرد همه خیلی ناراحت شدند چون تازه زندگی آنها داشت خوب میشد .

مرد با ناراحتی تلویزیون را روشن کرد که به اخبار گوش دهد یکی از خبرها در مورد باز شدن مدارس و شروع سال تحصیلی بود و اینکه زمان زیادی برای ثبت نام وجود ندارد ، مرد که تمام این مدت در گذراندن زندگی روزمره بود کاملاً فراموش کرده بود که یک بچه ابتدایی و دو بچه دبیرستانی دارد . ناراحتی مرد از این بی خبری چند برابر شد مرد بیچاره به فکر فرو رفت با ناراحتی تمام به رختخواب رفت اما تا صبح از شدت ناراحتی و ناچاری نتوانست بخوابد و صبح که داشت گوسفندان را به چرا می‌برد و کدخدا را از دور دید که با خوشرویی تمام با مردم سلام و احوالپرسی می کند وقتی به مرد رسید علت ناراحتی مرد را از او پرسید و مرد همه ماجرا را برایش تعریف کرد و کدخدا با لبخندی بر لب دستان مرد را در دست گرفت و به او گفت که نگران نباش برای بچه های ابتدایی در روستا مکتب خانه ای وجود دارد که فرزند میتواند در آنجا به تحصیل بپردازد . و اما فرزندان دبیرستانی ها را مثل بقیه مردم روستا به شهر بفرستد و در دبیرستان شبانه روزی ثبت نام کند. مرد با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد اما وقتی فهمید که باید از فرزندانش جدا شود خیلی ناراحت شد ، فرزندانش را خیلی دوست داشت و از زمانی که به روستا آمده بودند خیلی به مرد کمک می‌کردند چون مرد هنوز از کمر دردی که بر اثر شکستگی داشت رنج می برد ولی چاره ای نبود آینده و ادامه تحصیل بچه‌ها خیلی مهم بود. مرد و بچه ها کلی آرزو برای آینده داشتند ، بالاخره بچه ها به شهر رفتند و در دبیرستان شبانه روزی شروع به تحصیل کردند . اوایل خیلی سخت بود تحمل دوری فرزندان برای پدر و مادر و دوری از پدر و مادر برای فرزندان ، مرد گاهی با خودش می گفت کاش حقوق بیشتری می گرفتم و پس انداز بیشتری داشتم و آن روز آن اتفاق نمی افتاد تا می توانستم کنار فرزندانم باشم اما همسرش به او دلگرمی می‌داد و اینکه با توکل بر خدای مهربان به کار و تلاش ادامه دهند تا فرزندانشان با خیال راحت به تحصیل ادامه دهند و در درس موفق شوند. و این خبر را به او داد که بز مو طلا دوباره دارد
می زاید مرد وقتی به حرف‌های همسرش فکر کرد آرامش یافت ، نور امیدی در دلش روشن شد و با خیال راحت به خواب رفت و به روزهای خوب در آینده فکر کرد .
آرشام آریا منش

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.